تا اطلاع ثانوي شعر و زندگی
من و گنجیشکا می میریم تو اگه خونه نباشی...
نه، عزیز من! من که سنجاقک نیستم که روی آب بایستم و کَکم هم نگزد نه! که حتی سنجاق هم نیستم که روی پیراهنت بایستم و آب نشوم و آتش نگیرم و دود نشوم و... نه! نه! اصلا گِلِ مرا از خاک بالیوود سرشته اند که مثل هنرپیشه های هندی فقط بلدم خوب گریه کنم و گاهی به گریه ات... حتی شبم تاریک نیست این جا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست... بی خبری خوش خبری ست!... پی نوشت: پایان نامه رو تحویل دادیم، چه رنجی کشیدم... ماه اول ریاست به خوبی و خوشی گذشت! تازه فهمیدم بر خلاف تصورم رییس اصلا کسی نیست که راحت پشت میزش لم می ده و بیشترین درآمد رو کسب می کنه! بلکه رییس کسی که علاوه بر این که کار خودش رو انجام می ده باید پا به پای تک تک کارمنداش تلاش کنه تا اگه اونا دسته گلی به آب دادن، یه جوری قضیه رو حل و فصل کنه. خستگی کار زیاده، اما این که فرصت خبر گرفتن از اطرافم رو ندارم، تسکین دهنده ست... خیلی گفتنی دارم نمی دونم کی فرصت شه بنویسمشون اگه زنده بودم حتما می زارمشون رو وبلاگم یه وقتایی یاد اولین روزی می افتم که این وبلاگو ساختم اسفند 85، یادش بخیر! من چقدر عوض شدم، شایدم شکننده! .... 8 / 8 / 90 ۱. نظر بچه ها این بود که امسال دو روز زودتر به دنیا بیام، منم روشون رو زمین ننداختم، برای دل گرفته ی من شش و هشت چندان فرقی نداشت شایدم ضربی... ۲ . بارون یکشنبه خوب بود، احساس خوبی داشتم، همه چی عالی بود، انگار بارونم به ضرب شش و هشت می زد!... خدایا ازت ممنونم بابت..... پی نوشت: قصه ی پایان نامه نوشتن به درازا کشیده! کلافه ایم... با اون که می مردم برات کاشکی نمی ذاشتم بری کاشکی می افتادم به پات .... پی نوشت: همیشه یکی هست که نگرانت باشه و از ته قلب دوستت داشته باشه! ! نه عزیزم نیست، نیست... ح ل ا
ل م ک ن خ و ا ب
د ی د م پی نوشت: ماهی ها مردن!... از تمام سفره ی سال نو فقط همین دو تا ماهی مونده! که مدام
تو تنگ می چرخن گاهی حباب درست می کنن، بازی می کنن، دنبال هم می چرخن،...می دونم
که ماهی نه با بازی نه با عشق نه با دریا... فقط با آب و نون زنده ست... با این
حال هر روز بهشون سلام می دم و چند دقیقه ای می شینم به تماشاشون، فکر می کنم تو
این خونه اگر من نبودم این ماهی ها می مردن، نه به خاطر من، به خاطر این که من
حواسم به آب و نونشون هست، همیشه بوده! یه وقتایی زل می زنم به ماهی ها، دعا می کنم زودتر بمیرن!
اونوقت من می تونم با خیال راحت سرم رو زمین بزارم... * چند وقت پیش نفس ازم پرسید من اگر نباشم چی می شه؟ پرسیدم
منظورت چیه؟ این که بمیری؟ یا بری؟ گفت: فرقی نمی کنه کلا نباشم... کمی فکر کردم و گفتم اگر منظورت مردنه حقیقت اینه که اتفاق خاصی نمی افته، با
مرگ هیچ کس اتفاق خاصی نمی افته دنیا روال خودش رو داره اما دور و بری هات یه مدت
زندگی براشون سخت می شه ولی بعدش عادت می کنن که دنیا رو بدون تو ببینن، برا من
زندگی سخت تر از اینی که هست می شه، من احتمالا تا سال های سال دلم برات تنگ بشه و
... شروع کردم به توصیف احساسات اقوام درجه 2 و 3 و دوست و آشناها. بعدش بهش گفتم
تازه در مورد من قضیه از این هم ساده تر اتفاق می افته چون احتمالا بودن یا نبودن
من فرق چندانی به حالشون نکنه... وقتی این سوال رو در مورد خودم تکرار می کنم می بینم فقط ماهیان که اگه من
نباشم واقعا می میرن!... (هر چند که اینو هیچ وقت بهم نگفتن!) وقتی از خونه می رم بیرون سفارش ماهی ها رو به همه می کنم، راستش نمی دونم نگران بی اهمیت بودن زنده گی ام َم یا ماهیا... اسم کتاب یادم نیست اسم نویسنده اش هم الان یادم نمیاد فقط می دونم نویسنده ی مشهوری بود یه قسمتی قهرمان قصه که قهرمان هم نبودا ولی خوب یه جایی وقتی خیلی ناامید بود یاد یکی می افتاد که گفته بود روی سنگ قبرش بنویسند روزی دوباره به پا خواهم خواست! شایدم منم رو سر در اتاقم اینو نوشتم ...
![]()
![]()
ادامه مطلب

